با آن ابلیس نگاهت،
وسوسه ی چیدن سیب سرخ ،
از لبانت همیشه با من است....
هرچه باشد
من از نوادگان آدمم!
اما این بار
بوسه ای بده،
تا به بهشت برگردم...
زیبایی تعریف پیچیده ای دارد
ترکیبی از پیچش اندام توست
با خرمن موهایت
و
لب های سرخت
و چشمانِ ...
نه! این خطوط ساده لوح را فراموش کن
از نو می نویسم
زیبایی تعریف ساده ای دارد
چشمانِ تو ....
می خندی.
جهان آنقدر روشن میشود
که انگار
پیش از این،
خورشید پس نقاب کسوف
حجاب کرده بود....
من با پلک های بسته
چشم به راه تو می مانم،
حالا که از خواب هایم بیرون نمیایی...
با خودت نمی گویی
با اینهمه بغض خسته،
چگونه جواب یک قصیده واژه ی منتظر را بدهم؟
با خودت فکر نمی کنی؟
فکر نمی کنی
با این همه لبخند ماسیده بر لب
چه کنم؟
با این همه اشک نریخته....
حالا باز هم نیا...
باز هم به انتظارم بگذار...
نمی دانی که،
غروب جمعه ها
جای خالی توست
و هر روزم
غروب جمعه ای بی حوصله از واژه....
من خسته ام بانو!
بیا دست مادری
برسر این دل خسته از انتظار بکش
و بگو یک روز
عطرت لا به لای لحظه هایم می پیچد
بیا
در حق این بغض ترک خورده
پدری کن
و بگذار شانه هایت سرچشمه ی رودی باشد
که هزاران سال در پشت سد چشم هایم مانده است...
بیا بانو...
خسته ام !
کاش فقط همین بود...
این شب ها دیگر سراغ خوابهایم را نمی گیری
و من
تمام وجودم درد می کند
انگار از دورترین جای جهان
از چشمان تو،
افتاده ام...
لبخند های تلخ،
میان فصل
باران های موسمی چشمانم،
درمانی است
برای سکوتی
که
از هجوم بی واژه گی افکارم
به آن
مبتلا هستم....