گاهی
از بین سکوت دو واژه
سقوط می کنم،
و جهانم،
پر میشود از فریاد سکوتی بی انتها؛
و فراموش می کنم
که اشک را برای بغض،
کلمه را برای آدمی
و آدمی را برای تنهایی
آفریده اند...
همیشه خنده هایم به گریه میرسد
اشک هایم به سکوت،
سکوتم به....
نه!این پایان شعر من است...
همیشه سکوتم به سکوت ختم میشود...
هزار و یک...
هزار و دو.....
هزار و سه....
هزار و چهار....
.
انتظارم یلدایی شده است،
بر این جنون عاشقانه
تفالی بزن بانو!
شاید با صدای تو
این بار،حافظ حرف تازه ای داشته باشد....
هر پنج شنبه شب تنهایی،
من با واژه ها هم آغوش میشوم.
و هر عصر جمعه شعری دلگیر از من متولد میشود...
از این عشق بازی پر بغض،
انتظار ترانه ای شادتر نمی رود...