این روزها
سخت دلتنگ گریه ام،
و سکوت معنی
فاصله ی بغض هایم می شود...
برای رهایی از این خفقان پر واژه،
راهی جز شاعر شدن ندارم....
"خدا نگهدار"
همین دو کلمه ی ساده
سرآغاز شکستن بغضی است
که برگهای پاییزی زیر گام هایم را
هوائیه باران می کند...
من تنهایی ام را لا به لای واژه های این شعر پنهان می کنم،
دستهایم را در جیبهایم مشت می کنم
تا کسی نفهمد،
دل این شاعر،
زخمی لبخند تلخی است،
که بعد از هر شکست بر لبانش خشک میشود.
راهی نیست؛
باید رفت...
این پاییز از آغاز زمستانی بود....
مدتی است
واژه ها از من فراری اند،
انگار دچار سکوتی ام
که قبل از شکستن بغضی طولانی لازم دارم،
لبخندم را فراموش کرده ام،
و حالم این روزها
شبیه نگاه گنگ مردی است
که هویتش را فراموش کرده است....
این همه سونامی و باران های سیل آسا مشکوک است،
حتما باز بغض کرده ای...
نام تو شاه کلید
این همه لب های قفل زده ی بی لبخند است،
تا عطر تو می بارد
گل از گل همه ی دنیا می شکفد...
رنگین کمان ها پدیدار می شوند،
آفتاب بیشتر می درخشد
آسمان آبی تر می شود
و دنیایی به صلح می رسد...
حالا که همه ی اینها را می دانی
باز لبخندت را از دنیا دریغ می کنی بانو؟
تو معنی خورشیدی
در زبان من
و گاهی
هم معنی باران...
شب و روز را پلک های توست
که معلوم می کند....