یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

بانو! این واژه ها دلتنگت هستند

نه بخاطر من،

که بخاطر این همه واژه در به در برگرد.

آخر

کلمات به تو عادت کرده اند،

و هنوز

پی

عطرت  لا به لای خیال هایم میروند.


گم شده در خود

بانو!

تو که نیستی

من حتی راه واژه ها را گم می کنم،

بی رویایت ،

احساس گم شده ای را دارم،

در جزیره ای میان اقیانوس آرام ....



تا نام تو می آید، در سرم جنگ آغاز می شود بانو!

گاهی از تو گفتن

با این همه واژه ی منتظر کار سختی می شود بانو!

انگار همه ی کلمات کمین کرده اند

که بعد از نام عزیزت بیایند ...

گاهی تا به تو فکر می کنم،

سرم پر می شود از

همهمه ی واژه هایی که

به جنگ بر می خیزند....


تحت تعقیب

این روزها هی مرا بازداشت می کنند

تقصیر من نیست

این واژه ها را که با نام تو ترکیب می کنم

کار بالا می گیرد!

حالا فرقی نمی کند،

در یک شعر باشد،

یا یک نامه

و

یا یک صدا زدن ساده....


سکوتت مرگ رویاهاست بانو!

سکوت که می کنی،

انگار از اوج تمام خیال های پر از خورشید،

مرا حواله می دهی به همان کابوس های بارانی همیشگی...



من پر از واژه های رها نشده ام بانو

دلم می خواهد هی صدایت کنم
میم را ته تمام خطاب های عاشقانه ام بگذارم،
و تو را
به نام،
به لقب های عاشقانه بخوانم.
می خواهم واژه ها را بی دغدغه رها کنم،
الفاظ جدید بسازم،
و تو را با آن بخندانم.
می خواهم خنده هایت را با کلمات نقش کنم،
و هی حرف بزنم 
از
چیزهایی که باید بگویم
چیزهایی که باید بشنوی
چیزهایی که باید بدانی
....

دلتنگی

این روز ها تمام واژه ها

بی بهانه دلتنگ تو هستند،

و سراغت را از شعر هایم  می گیرند...

من سکوت می کنم؛

چه فرقی می کند؟

از الف تا ی فرقی نمی کند،

حرف فقط حرف ناب توست...