یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

فال

دیگر میان رسوب های ته فنجان قهوه ام،

هیچ لبخندی مشخص نیست،

انگار گم شده ای

و هرچقدر هم خوب بخوانند

باز

راه رسیدن به تو از میان خطوط دستانم پیدا نمی شود...

شبانه در بابلسر


امشب به خوابم بیا بانو!

می دانم

که قدم زدن زیر باران را دوست می داری.

امشب هوای دلم

بوی خیابان های خیس شهرم را می دهد...

من به تو محتاجم بانو

این روزها واژه ها

مرا می ترسانند
پر از اما و اگرم
این همه دل دل بی ثمر
برای بغضی که خواهد شکست؛
من از هجوم این همه بی تویی تو، بانو
خسته ام!
بیا کمی دیوانگی کنیم،
مثلا زیر باران برقصیم
یا
رو به آسمان خنده های بی دلیل سر دهیم...
ببین بانو!
یا تو از خواب هایم بیرون بیا
یا من به رویاهایم مهاجرت می کنم....


بیا قدم در راه بی برگشت بگذاریم بانو

دیگر این همه دل دل کافیست

بیا بیخیال هرچه کابوس است

رو به پیوند دستانمان حرکت کنیم.

ما را می ترسانند

که

راه دور است

و ما جز بوسه های عاشقانه

توشه ای نداریم.

خوب که چه؟!

همین کافیست

با نگاه و لبخندت

دنیایی را به زانو در می آورم

تو فقط بیا....

من شعر هایم را به پیشوازت

با نام تو آذین کرده ام....

سفر آخر

پشت سرم آب نریزید

اینبار خیال برگشت ندارم

او رفته است

و من سفری رو به مرگ آغاز کرده ام...



شعری کوتاه برای بانو

بیا لبخند بزن

نه بخاطر من،

بخاطر دنیا؛

نمی بینی چند روز است چقدر آسمان گرفته است.........

اولین تجربه گویندگی من

http://www.tiwall.com/podcast/02