دیگر میان رسوب های ته فنجان قهوه ام،
هیچ لبخندی مشخص نیست،
انگار گم شده ای
و هرچقدر هم خوب بخوانند
باز
راه رسیدن به تو از میان خطوط دستانم پیدا نمی شود...
امشب به خوابم بیا بانو!
می دانم
که قدم زدن زیر باران را دوست می داری.
امشب هوای دلم
بوی خیابان های خیس شهرم را می دهد...
این روزها واژه ها
مرا می ترسانند
پر از اما و اگرم
این همه دل دل بی ثمر
برای بغضی که خواهد شکست؛
من از هجوم این همه بی تویی تو، بانو
خسته ام!
بیا کمی دیوانگی کنیم،
مثلا زیر باران برقصیم
یا
رو به آسمان خنده های بی دلیل سر دهیم...
ببین بانو!
یا تو از خواب هایم
بیرون بیا
یا من به رویاهایم
مهاجرت می کنم....
دیگر این همه دل دل کافیست
بیا بیخیال هرچه کابوس است
رو به پیوند دستانمان حرکت کنیم.
ما را می ترسانند
که
راه دور است
و ما جز بوسه های عاشقانه
توشه ای نداریم.
خوب که چه؟!
همین کافیست
با نگاه و لبخندت
دنیایی را به زانو در می آورم
تو فقط بیا....
من شعر هایم را به پیشوازت
با نام تو آذین کرده ام....
بیا لبخند بزن
نه بخاطر من،
بخاطر دنیا؛
نمی بینی چند روز است چقدر آسمان گرفته است.........
http://www.tiwall.com/podcast/02