با توجه به اتفاقات،
احتمال بارش
در چشمانم به هنگام غروب های جمعه زیاد بود،
و یخبندان وسیع در
قلبم
پیش بینی می شد؛
اما
حرکت
یک توده گرمای نجات بخش
از سمت نگاه تو
به سمتم
و
شادی ی غیر منتظره
که از
حوالی لبانت به لبانم میرسد
پبش بینی می شود...
در نهایت اوضاع روزهای آینده
پر از حضور سبزت
و عشقی امید بخش خواهد بود...
- تا به تو میرسم -
سکوت می کنن
انگار هیچ حرفی
از تو کامل تر نیست...
این روزها در ذهنم همیشه
سکوت واژه است...
حرف هایم را می خورم
مزه ی اشک میدهند و رویاهای سوخته...
به تو که فکر می کنم
بغضم را فرو می دهم،
- همیشه هم در گلویم گیر می کند -
و دلم حال عجیبی می گیرد
مثل خواب پر کابوس
یا شب پر گریه...
سکوت می کنم که
نشنوی....
روز مرگی تمام لحظه های
مرا در آغوش گرفته است
با این حال
تا چشمانم را می بندم
هق هق ثانیه های تنهایی
در اتاقم می پیچد
انگار روز ها
برای کابوس هایم کافی نیست...
مدت هاست
خیال جاده های دور را
- تنها -
سفر می کنم...
کلمات در ذهنم
- تا به تو میرسم -
سکوت می کنن
انگار هیچ حرفی
از تو کامل تر نیست...
این روزها در ذهنم همیشه
سکوت واژه است
این روزها
آنقدر در هوای تو بوده ام
که با هر کس حرف می زنم
از عطر نفس هایم
سراغ تورا از من می گیرند...
هر روز دنیایم کوچکتر می شود
و تنهایی ام بزرگتر
انگار لحظه های آخر رویاهایم است
روز هایم کوتاه شده اند
شب هایم یلدا شده اند
کابوس هایم...
پر شده ام از لبخندهای دروغین
از لحظه های تردید و شک
تلخ تر می شوم
ثانیه به ثانیه
انگار سالهاست که مرده ام ...