یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

هواشناسی

در چند روز قبل

با توجه به اتفاقات،

احتمال بارش

در چشمانم به هنگام غروب های جمعه زیاد بود،

و یخبندان وسیع در 

قلبم

پیش بینی می شد؛

اما

حرکت

یک توده گرمای نجات بخش

از سمت نگاه تو 

به سمتم

و

شادی ی غیر منتظره

که از

حوالی لبانت به لبانم میرسد

پبش بینی می شود...

در نهایت اوضاع روزهای آینده

پر از حضور سبزت

و عشقی امید بخش خواهد بود...

تو خود بارانی بانو

صبح ها از نام تو خیس می شوم

 آخر، شب ها غرق در رویای تو می شوم...

 

وقتی فکر تو در سرم غوغا می کند...

کلمات در ذهنم

 - تا به تو میرسم -

 سکوت می کنن 

انگار هیچ حرفی

 از تو کامل تر نیست...

 این روزها در ذهنم همیشه

 سکوت واژه است...

سکوت

به تو که میرسم

 حرف هایم را می خورم

 مزه ی اشک میدهند و رویاهای سوخته...

 به تو که فکر می کنم 

بغضم را فرو می دهم،

 - همیشه هم در گلویم گیر می کند - 

و دلم حال عجیبی می گیرد

 مثل خواب پر کابوس

 یا شب پر گریه... 

سکوت می کنم که

 نشنوی....

این روز های لعنتی...-من به خیال معتاد شده ام-

 این روزها

روز مرگی تمام لحظه های

مرا در آغوش گرفته است

با این حال

 تا چشمانم را می بندم

 هق هق ثانیه های تنهایی

 در اتاقم می پیچد

 انگار روز ها

 برای کابوس هایم کافی نیست...

 مدت هاست

 خیال جاده های دور را

 - تنها -

 سفر می کنم...

 کلمات در ذهنم

 - تا به تو میرسم -

 سکوت می کنن 

انگار هیچ حرفی 

از تو کامل تر نیست... 

این روزها در ذهنم همیشه

 سکوت واژه است

روزهای پر لبخند

این روزها

آنقدر در هوای تو بوده ام

 که با هر کس حرف می زنم

 از عطر نفس هایم

 سراغ تورا از من می گیرند...

 


نفس های مرگ می آید

در دنیای خودم دیگر جا نمی شوم

هر روز دنیایم کوچکتر می شود
و تنهایی ام بزرگتر
انگار لحظه های آخر رویاهایم است
روز هایم کوتاه شده اند
شب هایم یلدا شده اند
کابوس هایم...
پر شده ام از لبخندهای دروغین
از لحظه های تردید و شک
تلخ تر می شوم
ثانیه به ثانیه
انگار سالهاست که مرده ام ...