ثانیه انگار توقف می کندتا لحظه ی ظهور تو
دنیایم سکوت می شود
و تنها صدای گام های تو می آید
.تا قیامت چشمان تو آغاز میشود
می فهمم
بهشت روی همین زمین است
جایی حوالی لبان سرخت...
که دیگر حتی رویایت
گذارش به ذهن مشوشم نمی
رسد.
تو لحظه به لحظه دور می
شوی
و نگاهت
حوالی قلبم نمی افتد
که با صدای گامهایت به
سکوت می رسد..
تو از من گذر می کنی و
من به جای قدم هایت
بوسه می زنم...
تقصیر تو نیست...
می دانم...
و بغضی عجیب
دربرم می گیرد...
چه سرد و خالی و گنگم.
انگار
از غربت دستانم
به غیبت تو می رسم
و از غیبتت
- در حادثه ی آغوش و بوسه -
به تنهایی .
و چقدر این لحظه های
رویا
بی تو تاریکند.
چقدر این خیال خالی
هوای تو دارد...
در کوچه پس کوچه های
شهر می پیچد
زمین
منتظر اشک هایم می شود.
عاشق تر می شوم و
تو انگار نه انگار
که دستانم از اینهمه تو
خالی است
پنجره های نگاهت
رو به من مسدود است
انگار نمی بینیم...
شاید درهای رابطه بسته
باشد
اما
از دیوار دلت بالا می
روم...
چه لبریزم از تو
در این لحظه های رویا و
خیال
انگار از پستو های
خاطراتم
بیرون میایی
و چشمانم را با دستان
سبزت می گیری
و می خندی...
و هوای دلم پر می شود
از
عطرت...
چقدر این رویا آبی است
چقدر چشمان تو نزدیک
است...
آبستن حسی عجیب میشوم
یادت به ذهنم پا می
کوبد،
به دل آشوبی دلنشین
دچار میشوم.
ای کاش شرم اجازه میداد
سکوتم را بشکنم.
فریاد قلبم را فرو می
خورم،
درد می کشم از حرفهای
نگفتنی...
و شعر تو
از من متولد می شود...