شعر های من ناب می شود،
مست می شوم
از نگاه پر غرورت
- که از پس پرده ی بلند سیاه
بر من گذر می کند-
مدهوش می شوم...
انگار راز شراب 70 ساله را
در پس آن چشمان درخشان داری...
و لبانت...
با آن لبان سرخ و گس
شعر های من پایان خوشی خواهند داشت...
میان این همه خراش خاطره
از رد محو خیال تو
بغضم گرفته است...
انگار این لحظه های سکوت میان ما
هجوم تمام حرف های ناگفته ی من است..
در غربت مدام دستانم،
این همه دوری از تو
احتمال طولانی یک گریه بلند است.
تنها رنگ تو در رویاهایم
باقی می ماند...
رنگ ملایم یک بوسه ی ناگهانی
یا یک حس آرام آبی در آغوش تو...
من نه شاعرم
نه عاشق
کودکی تنهایم
که در بازی کلمات،گم شده است
من،حودم را
لا به لای قهقه بغض همیشگی ام
و هق هق شادی دروغینم
جا گذاشته ام...
انگار
این لحظه های شاعری
تنها
فریاد بلند عاشقی است
رو به باد