یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

ناجی

سوشیانت،

مسیح،

 مهدی...

 اما

 ناجی من در

 دستان تو ظهور کرده است....

حوای من،شراب 70 ساله ی من...

 با نام تو

 شعر های من ناب می شود،

  مست می شوم

  از نگاه پر غرورت

 - که از پس پرده ی بلند سیاه

 بر من گذر می کند-

 مدهوش می شوم...

 انگار راز شراب 70 ساله را

 در پس آن چشمان درخشان داری...

 و لبانت...

 با آن لبان سرخ و گس

  شعر های من پایان خوشی خواهند داشت...

یک عاشقانه ی کوتاه

از لب های تو

 اسم من،

 معنای دیگری میابد..

 گاه مجنون،گاه فرهاد....

زخم های همیشه

 میان این همه خراش خاطره 

از رد محو خیال تو

 بغضم گرفته است...

 انگار این لحظه های سکوت میان ما

 هجوم تمام حرف های ناگفته ی من است..

 در غربت مدام دستانم،

 این همه دوری از تو

 احتمال طولانی یک گریه بلند است.

به من رنگ بپاش نقاش

در این روزهای خاکستری 

تنها رنگ تو در رویاهایم 

باقی می ماند... 

رنگ ملایم یک بوسه ی ناگهانی 

یا یک حس آرام آبی در آغوش تو...

شبانه

من نه شاعرم

نه عاشق

کودکی تنهایم

که در بازی کلمات،گم شده است

من،حودم را

لا به لای قهقه بغض همیشگی ام

و هق هق شادی دروغینم

جا گذاشته ام...

انگار

این لحظه های شاعری

تنها

فریاد بلند عاشقی است

رو به باد

درمان - 24/5/89

 خیال تو را

به رگ خوابم تزریق می کنم

شاید این کابوس های همیشه

درمان شود.