سهم من کابوسی شده
از دخترکان غریب گریانی
که بغض مرا اشک می
ریزند.
من سکون سکوت ثانیه ها
را
با صدای ناله هایم در
خواب می شکنم...
در فرار از کابوسم،
در کوچه های بن بست
رویاهایم
من از هر رهگذر بی چهره
نشانی چشمان سرد تورا
می پرسم،
انگار
احساس،
در این لحظه های تلخ
دلنشین
از غربت دستانم
به مرگی شیرین
پناه می برد...
از خواب که برمی خیزم
پرم از شعرهای بی وزن
تکراری بی عشق؛
و اتاقی که در سکوت
خویش
قصه ی مردی را می خواند
که رویاهایش را
فراموش کرده است...
-به خیال من-
کاغذهای سپید
بکارت ناب خود را
به شعری از تو می بازند
از هجوم فریاد به خاک
افتاده ام
من از همهمه گریزانم
من سکوت را به بلندترین
هجاها می خوانم
من در پی خویشتن به هیچ
رسیده ام
-و چه تلخ به خود نگریستم-
من از این همه هیاهو
به سرعت خواندن حرف سین
سکوت،فرار می کنم
من از این همه به ستوه
آمده ام.
تنهایی من پر از آدم
هاست
نه گمان کنی که عاشقت
شده باشم
تنها دلم از دوری لبخند
شیرینت پر از غم است
و با فکر دستان سبزت می
لرزد
شاید نگفته باشم
اما فکر تو چون خیالی
آبی
در ذهن پر تلاطم من
پرواز کنان می گذرد
نه گمان کنی که عاشقت
شده ام
نه...تنها لبانت که باز
می شوند به خنده ای
دل آشفته ی مرا،فراتر
از هر نوازشی آرام می سازد
گمان نبر که عاشقت شده
ام.....
مطمئن باش...
شعر می چکد
نگاه را نچشیده ام هنوز
اما چشمانم طعم لبانت
را می شناسد
خسته ام و شب در من
ادامه دارد
دستانم تنهایی را در
آغوش می کشند
هرازگاهی پاهای نا
امیدم
می لغزد در خیالی دور
هرچند باز رویاهایم
همراه قاصدک های صدا
با باد به ناکجاآباد می
روند
دیگر می دانم که ستاره
ها هم سقوط می کنند
و از بوی یاس مست
نخواهم شد
«دلم عجیب گرفته است...»
- تا به تو میرسم -
سکوت می کنن
انگار هیچ حرفی
از تو کامل تر نیست...
این روزها در ذهنم همیشه
سکوت واژه است...