ماه
زمین
...
نه سال هاست به من دروغ گفته اند،
دستان،
لب ها،
چشمانت،
این دنیای من است...
ارتفاع چشمانت
،می افتم
مرگ آغوش باز می کند…
برای من
چیزی نمانده به آخر دنیا
حالا که
پا به پا می کنی برای رفتن…
مثل خنکای نسیم بر پوست عرق کرده در گرم ترین ظهر تابستان،
مثل قدم زدن روی برگ های خشک پاییزی،
مثل بوسه های برف روی صورت،
مثل وسوسه بوسیدنت،
مثل خنده ای از ته دل،
مثل سبکی،بعد از شکستن بغض قدیمی،
مثل لبخند بر لبانت بعد از شنیدن دوستت دارم هایم،
مثل رد عطرت از مسیری که گذشته ای،
مثل نگاه کردن به
تو وقتی حواست نیست،
مثل بیدار شدن بعد از رویای تو،
مثل...
این روزها
همه ی این ها
بی تو
از دست رفته اند...
مرگ من از سکوت تو
آغاز میشود.
پس بیا واژه ها را متبرک کن بانو!
بگو برایم از دلتنگی و باران و جاده،
از خواب های شیرین
و کابوس های تلخ
از بوسه های داده بر باد
از گریه های فرو خورده
اصلا،
تو فقط حرف بزن
حتی اگر تند باشد
حتی
اگر
سرد باشد...
نگاه کن،
فرشته مرگ چشم به دهان تو دارد....
مثل قدم زدن در خیابانی غریب و مه آلود
میان حسی خوشایند و ترسی آشنا
سردرگمم،
میان بغض و خنده
میان حرف و سکوت...
این روزها
پرم از ترکیب های عجیب
و
شهوت شاعری...
من به بازی واژه ها معتادم
تا به تو فکر می کنم
واژه ها
مثل صدای ماشین تحریر می بارند...
من
عطرت را در خواب هایم
گم کرده ام،بانو
و حالا چیزی نمانده
تا سقوط همیشگی ام به کابوس هایم
من بی تو راه همه ی رویاها را گم می کنم...
قسم به همه ی آن بغض نشکسته،
تمام واژه هایم بوی باران میدهد.
تو از خواب هایم سفر می کنی
خیابان های شهر قدم هایم را منتظرند