وقتی تو در آغوشم خفته ای،
همه ی دنیا به جنگ من خواهند آمد
و من که تنهایم
به جرم عشق تو...
در برابر این همه
که می خواهند تو را از من بگیرند
من با خیال چشمان
و دستان
و لبانت
هم پیمان می شوم...
اگر شیر آمد
من برنده،
با لبخند به خواب هایم بیا
اگر هم شیرٍ شیر نباشد
روباه که هست!
من خواب اهلی شدن و شکوه گندمزار می بینم
حالا سکه را بنداز
من این بازی را دوست دارم....
گاهی مهربانی،
گاهی سردی،
گاهی دوستت دارم
گاهی هم
بیشتر دوستت دارم
چه فرقی می کند بانوی من؟
عشق تو
بر من غلبه کرده است...
چیزی برای پنهان کردن نیست،
این فروردینی دیوانه
بالاخره رام شده است...
پ.ن.یک شعر قدیمی
من از همان اول سلام
به صدای تو مومن شدم،
بانو!
من از هجوم اینهمه
فکر و خیال
به چشمان تو پناه می برم.
می خواهی باور بکن یا نه!
من هر شب
نام تورا
لا به لای این خواب ها
فریاد میزدم..
و
حالا که آمدی،
بیا دست بکش
بر سر این بغض خسته ی فرو خورده،
شاید این همه انتظار بی قرار
به هق هق برسد...
اینجا هوا بارانیست
خیابان های بابلسر صدایم میزنند،
اما من زیر خیال گیسوانت
قدم می زنم.
من از اینهمه اگر و اما
خسته ام
بیا به خواب هایمان برگردیم
آنجا که فاصله بین خواستن
و داشتن لبخند توست...
دلم
از اینهمه عقل گره خورده در فرداها
گرفته است
بیا کمی،
فقط کمی،
یکسره دل باش ...
بانو،
یادت هست؟
هر بار که می گفتم بیا،
"گفته بودی: دنیا که به آخر نرسیده است،
بالاخره،یک روز می آیم"
راستی بانو!
خبر داری؟
می گویند چیزی به آخر دنیا نمانده است،
پس این همه دل دل نکن،
بیا،
نترس،
بیا عشق را
در آن سکوت شیرین
قبل از میعاد لبهایمان پیدا کنیم.
بیا به سیم آخر بزنیم،
چتر هایمان را در باران رها کنیم...
بیا برویم تا نهایت یک بوسه،
تا اوج خیال یک هم آغوشی...
بیا سهم این همه رویای محال
را بدهیم،
امروز را کشف کنیم...
بیا تمام دنیایم
چشم انتظار توست،
تو، بانو،
ناجی من باش...