گاهی فکر می کنم
کاش همه ی این حرف های گره خورده در دلم
مانند اشکهایم به
لحظه ای
می باریدند...
مثل اینکه
" میان اینهمه خنده ی گمشده
لبخند چشم توست
که ناجی من میشود...
و
گاهی بغض خیالم می شکند
و لا به لای آن همه کابوس دائمی
دستان نوازشگرت به یادم می آید...
یا ساده بگویم
که عاشقت هستم..."
کاش اینقدر سخت نبود....
قهوه،
باران،
غروب،
سکوت،
شب....
با تو
و بی تو
چه معنایی متفاوتی پیدا می کنند...
این روزها،
حال آدمی را دارم
که سهمش از این دنیا
تنها راه رفتن در میان رویاهاست.
این حجم هجوم خیال تو،
تنها با مرگ به پایان می رسد...
این سال ها
در حضور اشک و تنهایی
پاییز زودتر آغاز می شود،
و بهار واژه ای است که دیگر در خوابهایم به زحمت به یاد می آورمش...
تقصیر تو نیست
که وقتی می رفتی،
فراموش کردی در را ببندی
و زمستان از رد گام های تو به خانه ی من رسید....
فرصت کمی برای حرف زدن داریم.
شادی هایم این روزها
حتی
تا زمان چای عصر طول نمی کشد...
کتاب حافظم را خاک گرفته است؛
وقتی که عشق حتی به رویاهایم سر نمی زند
چگونه خواب حافظیه را ببینم؟
حالا اشک هایت را پاک کن،
بگذار برایت از خواب های سپید و
خاطرات سبز دور
قصه ای بگویم..
وقتمان تنگ است...
چیزی به زمان
چای نمانده است....
انگار ناف مرا
با واژه بریدند...
و سالها بعد....
من دیگر نه شاعرم
نه عاشق
فقط مردی هستم
که روح خود را به بازی کلمات باخته است....
بغضم که می شکند،
روی سیم های رابطه،
پارازیت کابوس هایم
خش خش می کند.
سکوت می کنم که صدای تو شفاف تر
در دنیایم بپیچد...
- با لبخندی بر لب -
رخوت عشق بازی خیالم
با نگاهت
میان رویاها،
در تنم موج می زند....
- این روزها همیشه-
آنقدر در کابوس هایم
دنبال ردی از تو گشته ام
که
صبح ها پاهایم درد می کند.....
فاصله میان کابوس ها و رویاهایم
همین حضور توست....