یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

شاید این پایان،تنها راه شروع دوباره بود؟

هر چقدر

در خوابهایم

از کابوس های بزرگ

به کوچه های کودکیم فرار می کنم

باز این طوفانی که در چشمانم خانه دارد

پیدایم می کند...

گاهی،

در آیینه کس دیگری را می بینم:

ببری خسته و زخمی

که روزمرگی اسیرش کرده است...

اما این روزها

حس سیمرغی را دارم

که مرگش

پروازی دوباره را

بشارت میدهد....

کسوف

با ظهور تنهایی

تاریکی زندگیم را فرا می گیرد؛

پر می شود

از کابوس،

از دلهره

و

از بغضی که

حتی معجزه ی اشک

هم نمی شکندش...

روز و شب دیگر فرقی نمی کند

این خواب های آشفته

در بیداری هم رهایم نمی کند

چیزی به شکستن این بغض نمانده است،عجله کن بانو

این روزها

تنهایی ام را

- مثل کودکی که جز من کسی را ندارد -

همه جا با خود می برم؛

در پرسه های شبانه ام،

در لحظه های شک و تردید...

حتی در کابوس هایم...

این روزها باید کسی باشد

که این بغض لعنتی به بهانه ی او

هم شده

نشکند...

کسی که آغوشش

امن ترین جای جهان باشد...

هه!خواب می بینم...

 

حس می کنم در چشمانم

بزرگترین سونامی جهان آغاز شده،

و من

در برابرش

چیزی جز این لبخند احمقانه

که روی لبانم ماسیده است،

ندارم...

کابوس همیشگی

 شبها در چشمانم

اقیانوسی به تلاطم بر می خیزد...

و

صبح که بیدار میشوم

لبانم طعم عجیبی دارند.

در خواب هایم،

بی پایان،

سقوط می کنم

این روزها سهم من

از این دنیا،

کابوسی است

که در بیداریم ادامه دارد....

با طعمی شور....

این شبها جز کابوس چیزی با من نیست...

 خسته ام

از این هجوم سرد کابوس...

این واژه های بارانی،

سهم کوچکی از

شکستن بغض همیشگی من است...

این روزها

حال دیوانه ای را دارم

که همیشه زیر لب

تنهاییش را فریاد می زند...

انگار

جایی دور

لبخندم را جا گذاشته ام،

جایی میان خوابهایم...

این شب های طولانی

تنها زمانی است برای

فکر و زخم و کابوس....

شبانه (ای مسافر رفتنی،تردید نکن سهم من تنهایست)

در این لحظه های بدرود

قلبم کندتر می زند،

انگار

با طنین گام هایت

عقربه های ساعت هم  رو به خواب می روند..

صدای باران می آید

یا شاید

اشک های من است

که آسمان آمدنش را تمرین می کند؟

بغض نکن بانو،

راه طولانیست و احتمال هجوم کابوس زیاد...

تنها برای خداحافظی

یک لحظه،

کمی،

لبخندی بزن

به

این خنده های سوخته بر لبانم

که یادگار

عشقی ناممکن بود...

راستی

فراموش نکن...

قبل رفتن

سیگارم را روشن کن بانو...

در این هوای طوفانی و لحظه های آخر

سیگار طعم دلنشین تری دارد....

تا نوبت تو می شود،این واژه ها شاعر می شوند بانو

این شبها

فکرت

بازیچه ی شعر هایم شده است...

انگار همین واژه های ساده

تا به نام تو می رسند

شاعرانه می شوند...

تمام حرف من

همین جمله ی ساده است...

فاصله بین با تو بودن و بی تو بودن یک الف ساده است؛

که در تنهایی هست،

در اندوه هست،

در کابوس های هر شبم هست...

و در اشک هایم...