به جای خانه اش،
به خوابهای من رسیده است.
این آخر قصه ی تنهایی من است،
انگار همیشه خودم می مانم
با یک ترس ترش خوابیدن.
این شب ها،
چیزی به جز شعر هایم
برای پنهان کردن ندارم...
واژه هایی که
عریان و شلاق وار
غصه هایم را
قصه می کنند...
به تاریخ امروز،
من 36205696 آدمی هستم
که تنهاییش از
دنیایش بزرگتر شده است.
تا شب،
تا رویایی که نمی آید
تا خنده ای که گم شده است
لا به لای زخم هایم....
شاید اینهمه خیال دور،
اینهمه بغض نشکسته،
و یک دنیا کابوس
در ساعتی خواب،
تمام سهم من
از دنیایی باشد
که در آن سرگردانم....
این روزها کوچه های شهر خاکستری
دوباره مرا می خواند...
این روزها
گهگاهی لبخندی غریب
روی لبانم ظهور می کند
که نشانه ی شادی نیست
بیشتر شبیه طعنه ای است
رو به این بغض همیشگی!
مثل ژوکوند!
این روزها تمرین حروف بی صدا می کنم
در این شب های پر کابوس و شلوغ،
در این شب هایی که
بغضم هی طغیان می کند
می رسد تا مرز چشمانم...
اما گاهی،
لحظه ای،
از نا کجا آباد،
دچار حال خوشی می شوم،
بی دلیل!
حالی
شبیه یک مستی عمیق
یا
مثل خواندن شعری از لورکا...
از راه بدرم می کنن
وقتی به تو فکر می کنم...
انگار همیشه منتظرند
تا تورا خیال کنم...
به این واژه های ساده مشکوکم!
گاهی فکر می کنم
با هم دست به یکی می کنند که شعری شوند برای تو
تا لبخندت را
وقتی می خوانیش ببینند!!
در این لحظه های تاریک
آبستن یک اتفاقم،
شاید رویای دو چشم،
یا کابوس تنهایی...
اتفاقی که هر شب
پا به پای خواب هایم می آید،
اما به بهانه ای
رخ نمی دهد....
این شب ها
کلمات
عجیب با سکوتم در آمیختند...
می دانم که به رویا قد نمی دهم
کابوس شاید....
کاش فقط همین بود
همیشه واژه ای هست
که شاعرم کند...
مدت هاست
سکوت من
معنی رضایت ندارد،
تنها سکون فریادی است
که روز به روز در عمق وجودم
مانند آتشفشانی که
سالهاست
پیش لرزه هایش
دستانم را،
صدایم را می لرزاند....
این شب ها
فوران بغضم
را ثانیه شماری می کنم...