خورشید با ابرها حجاب می کند
همیشه در حضور تو
آسمانم،
آسمان همیشه ابری لندن است...
این بازی را همیشه تو برنده ای.
من
تا به چشمان تو میرسم
همه چیز را فراموش می کنم...
خواب از سرم می پرد!
رکورد های جهان جا به جا می شود
شب هایی که بین یادت و کابوس هایم
مسابقه است....
این روزها
از بس سرد و گرم روزگار را چشیده ام
زیاد شده اند.
چه کنم جنس دلم پیرکس نیست....
از روز آفرینش
همه ی مردان زمین
عاشق تو بوده اند
هر بار به نامی
گاهی حوا،گاهی شیرین،گاهی لیلا،....
به دستان مهربان مادرم دلتنگم
و نگاه گرم پدرم
و بوی تند سیگارهایش...
این روزهای پر از غربت
شیطنت های خواهرم را کم می آورم
و آن صدای بم و استوار
برادرم را...
چقدر این تنهایی اجباری
روزهایم را تاریک کرده است
بوی خانه دیگر در پستوی ذهنم نمی پیچد
و من انگار خودم را گم کرده ام...