یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

شبانه ای بارانی

این شب پر از فکر 

و دل دل بغض گره خورده ام ،

این باران پاییزی که

- به جای من - می بارد

و شبی که تمام نمی شود،

این بغض ترک خورده 

و

من و شعر های سید* عزیز....


 

آی عشق! چهره ی آبیت پیدا هست

دلم  از این گریه های بی اشک گرفته است

بیا برویم

تا غروب جمعه

تا آن بغض بی دلیل...

و

من سر به روی پایت می گذارم

و تو از تمام خواب هایی که در شب هایم

از آن ها عبور کردی،

برایم قصه ها خواهی گفت...

نوازشم کن، بانو...

شاید طلسم این همه کابوس

با دستان تو بشکند،

و من آرام بخوابم و در صبح شنبه ای آفتابی

رو به عطر موهایت بیدار شوم...

حالا مرا در آغوش بگیر

بگذار

اینهمه دلهره ی نیامدنت،

نبودنت، رفتنت را

با صدای لبخندت

فراموش کنم...

من خسته ام بانو،

تو، هی بخند....

حس غروب جمعه ای در تاریکی

 با 

این همه خیال گمشده در باد

و این همه آرزوی خاکستر نشین،

برای لبخندی که از سر بغض نباشد

دلتنگم...

بانو!

تو که نباشی،

 غم انگیزم

مثل تانگویی یک نفره زیر باران...

عطر تو دلیل این لبخند مداوم است بانو!

گاهی باید باور داشت

که هنوز،

تمام سهم مارا از زندگی نداده اند

هنوز فرصت برای باران و خیال و بوسه هست ؛

هنوز قهقه ی خنده های بی دلیل  مانده است ،

برای لبخند هایی  عاشقانه و عاشقانه های پر لبخند

باید امید داشت ...

 

این روزها می دانم تو نزدیکی بانو!

صدای نفس هایت را می شنوم !

حالا هرچقدر دنیا بخواهد

شبم پر از کابوس و

روزهایم پر از بغض باشد،

دیگر افاقه نمی کند....

من پر از شادمانی سبزی هستم

که با هیچ چیز خراب نمیشود...

Shit Happens...

 این روزها فهمیده ام

این بغض همیشگی را نمی شکنم،

و هر شب به سراغ کابوس هایم میروم

تا فراموش نکنم

 سهم من از امید و شادی کوتاه است...

دنیا به جنگ من آمده است

و می دانم

رویاها را برای نرسیدن می سازند...

به سادگی خودم می خندم

که باور دارم در این جنگ

چیزی برای بردن هست؛

 

حالم خوش نیست

می دانم می گویی فردا روز دیگری است،

اما امشب باد همه چیز را با خود خواهد برد....

 

دنیای من اول دی به پایان نخواهد رسید،

سالهاست مرده ام

و خواب زندگی می بینم...

از خواب هایم که بیرون بیایی،بهشت معنا می یابد بانو!

 تا به خواب هایم پا می گذاری،

تمام جنگ های دنیا پایان می یابد،

و همه ی مردمان آفریقا سیر میشوند

ولی

وقتی نیستی

تمام روزهای من غروب جمعه ای است بارانی...

پس دل دل نکن بانو!

بخاطر مردم دنیا هم شده،

پا از خواب هایم بیرون بگذار،

شاید این همه بغض نشکسته

در دستانت باران شود

و این دنیا جایی برای زندگی...

مرا به اسم کوچکم صدا بزن بانو!

من از این همه بغض و کابوس شبانه،

به صدای تو پناه می برم..

که لا به لای هذیان های شبانه ام می پیچد...

همه ی دلخوشی من 

همین خواب ساده است،

- که عطر تو از آن میاید -

من برای تو

به شب کوچ می کنم...

و

به دنبال رد گام هایت

تا انتهای خواب هایم میروم..

هی بانو!

این شب ها

تمام حرف من

اسم توست...