من پنجره ای رو به چشمان تو باز می کنم
حالا که عطر تو نزدیک است
من در های خانه ام را باز گذاشته ام
پس دل دل نکن بانو...
همه ی آن کابوس ها
با خبر آمدنت، کوچ کرده اند
گره این همه بغض خسته از انتظار،
تنها با دستان تو باز میشود...
...
تو فقط چترت را فراموش نکن...
و بیا
نبودنت را فریاد میزنم.
تمام سهم من از تو،
صدایت قبل از بوق پایان است....
هیچ بهانه ای لازم نیست!
هر چه باشد،
میان اینهمه الفبا،
تنها تویی که حرف نداری....
من ترکیب متفاوتی از شمال و جنوبم،
مردی تنها که در اتاقی پر از نوشته،
میان گذشته و آینده غرق می شود.

پر شده ام از این همه تاریکی...
حالا تو هی از باران و کوچه های خیس شعر من بگو
از سیب و هوس،
و من پشت می کنم به هر چه لبخند است
به هر چه آفتاب...
رو می کنم
به شب،
به تمام بغضی
که راه نفسم را بند می آورد...
من حوا کم می آورم...
بانو،چیزی نگو؛
فقط بیا....
غروب جمعه ای بارانی است...
تمام شب
دنبال آرامشی گم کرده،
تمام این گذشته ی خاکستری را
راه رفتم...
من،
همه ی این بغض همیشگی را
مرور کردم
و فهمیدم سالهاست که مرده ام...
سکوت می کنم
اشک دم پنجره ی چشمانم
به انتظار نشسته است...
فکر تو
مثل پا گذاشتن در میدان مینی گم شده
میان رویاهای خاک شده،
برای کابوس هایم
خطرناک است!!