یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

بانو! شنیده ام در حوالی خواب هایم سرک می کشی...

میان تاریکی کابوس هایم

من پنجره ای رو به چشمان تو باز می کنم

حالا که عطر تو نزدیک است

من در های خانه ام را باز گذاشته ام

پس دل دل نکن بانو...

همه ی آن کابوس ها

با خبر آمدنت، کوچ کرده اند

گره این همه بغض خسته از انتظار،

تنها با دستان تو باز میشود...

...

تو فقط چترت را فراموش نکن...

و بیا

 

پیغام گیر

در سکوت های ضبط شده

نبودنت را فریاد میزنم.

تمام سهم من از تو،

صدایت قبل از بوق پایان است....

یک عاشقانه ی کوتاه برای بانو

برای عاشق تو شدن

هیچ بهانه ای لازم نیست!

هر چه باشد،

میان اینهمه الفبا،

تنها تویی که حرف نداری....

من

اهل هیچ جا نیستم،

من ترکیب متفاوتی از شمال و جنوبم،

مردی تنها که در اتاقی پر از نوشته،

 

میان گذشته و آینده غرق می شود.

 

ناجی

من تمام خنده های جهان را گم کرده ام،

پر شده ام از این همه تاریکی...

حالا تو هی از باران و کوچه های خیس شعر من بگو

از سیب و هوس،

و من پشت می کنم به هر چه لبخند است

به هر چه آفتاب...

رو می کنم

به شب،

به تمام بغضی

که راه نفسم را بند می آورد...

من حوا کم می آورم...

 

بانو،چیزی نگو؛

فقط بیا....

شبانه ( قصه مردی که امشب می میرد)

حس و حال من

غروب جمعه ای بارانی است...

تمام شب

دنبال آرامشی گم کرده،

تمام این گذشته ی خاکستری را

راه رفتم...

من،

همه ی این بغض همیشگی را

مرور کردم

و فهمیدم سالهاست که مرده ام...

 

سکوت می کنم

اشک دم پنجره ی چشمانم

به انتظار نشسته است...

کابوس هایم از تو می ترسند بانو!!

این شب ها،

فکر تو

مثل پا گذاشتن در میدان مینی گم شده

میان رویاهای خاک شده،

برای کابوس هایم

خطرناک است!!