این روزها
بوی نم گرفته ی
خانه ای قدیمی است،
مثل بغض زمزمه ی ترانه ای غمگین
در اتومبیلی که
جاده های خیس
را بی مقصد می رود....
خسته ام!
به خدا،دل من برای
یک لبخند
بی هزار معنا پشت آن
تنگ شده است!
برای یک خواب ساده - بی رویا، بی کابوس -
و حتی یک آغوش بی اشک....
حالا تو هی برایم از اما و اگر ها بگو،
اما به جان خودم قسم!
که از میان قصه ها صدایم می کنند...
بگذارید بروم....
پریشانم بانو!
مثل بادی که میان دو پنجره ی بسته
سرگردان است...
شبیه کلاغ تنهایی هستم
نشسته بر روی شاخ ی خشک درخت کاجی پیر
که
نای آواز کردن هم ندارد....
آنقدر کابوس هایم تکراری شده
که دیگر با رویا از خواب می پرم!
این شبانه های تنهایی
دیگز بر زخم هایم مرهم نیست...
بیا بانو!
به شب هایم قدم بگذار،
رویایی
پر از تو و هم آغوشی و لبخند...
هه! چه خوش خیالم...
چشم هایم دیگر دل دل نمی کنند؛
این بغض همیشگی
خیال شکستن به سرش زده است.
و چشم منتظر خواب های من؛
سهم شب های بیداری و روزهای تاریکم
تنها سنگینی کابوس هایی است
که لحظه ای رهایم نمی کند.
دل دل نکن چشم من،
دیگر اشک نمی ریزم،
سال هاست می دانم
پشت شکستن این بغض همیشگی،
سبک شدن نیست...
حتی اگر نفس نکشم
باز هوای تو از سرم نمی رود!
هر شب هم،
کابوس یا رویا،
فرقی نمی کند،
از آستین خواب هایم
همیشه نام تو
بیرون می آید...