جایی است برای شکستن بغض همیشگیم
و گاهی رویای یک عاشقانه ی آرام ....
و بانو....(آه بانو)...
که حوالی این خواب های بارانی...
سالهاست که بدنبالش
می گردم
هنوز که هنوز است
ندیده به او ایمان دارم...
***
من
پیچیده ترین کابوس ها و رویاهایم را
با ساده ترین کلمات تصویر می کنم...
و
میان اینهمه جنون زندگی وار،
این کلمات ساده
بازیچه ی کودکی هستند،
که از آدم و عشق و زندگی و زخم و کابوس و تنهایی می ترسد...
لحظه را نگاه داشت؛
مثلا این دقیقه ی آخر قبل از رفتنت،
و ما هی به ساعت نگاه کنیم
و تو لبخند بزنی که هنوز وقت هست،حرف بزن...
گاهی آرزو می کنم
که کاش میشد
در لحظه ی آخر قبل جدایی
بی هراس از افسر و مامور و مردم
زمان آنجا می ایستاد...
در لحظه ای که لبانم طعم لبانت را می گرفت...
کاش میشد....
لبخند می زنی،می گویی: هنوز وقت هست،باز بگو...
سهم من
بغض کودکانه ای است
که دیگر
حتی به لبخند هم می شکند.
من از این همه تنهایی رو به سکوت،
از این همه خیال رو به کابوس
می ترسم.
آنقدر در خواب هایم
بن بست عاشقانه دیده ام
که دیگر دست های کسی
را باور نمی کنم.
حال من دیگر خوب نیست
حتی همین سلام ساده هم
مرا به اشک می رساند....
به تبعیدی دائمی
در کابوس هایم،
محکوم شدم.
پر از تنهایی و
درد و حسرت،
من می توانستم،
-باور کن که می توانستم-
اما
خودم را انکار نکردم.
و عشق را،
و بانو را...
هه!حالا بخند!
اما
شاید
من
آخرین بازمانده ی مردمی هستم
که رویا را باور دارند.
حالا تنهایی مرا می فهمی؟
بر پشت زندگیم
بغض،
رد عمیق زخمی به یادگار گذاشته است،
که شب ها در تبعیدگاهم
سر باز می کند.
دقیقه ای که بیشتر در خواب هایم هستی
و
زمزمه ای زیر لب
قبل باز کردن کتاب،
و حافظی که می گوید:
"روز هجران و شب فرقت یار آخر شد/زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد"
بخاطر لبخند ،
و انار سرخی که برایت نگه داشته ام
جشن می گیرم....
چون
همیشه حرف تو
در خواب هایم هست،
- یا از بودنت یا از نبودنت -
تمام فرق بین رویا ها و کابوس هایم
نون ساده ایست
که حتی بدرد سیر کردنم هم نمی خورد!!
با شروع عشق بازی پلک هایم
شب و خیال تو آغاز شود...
نه شاهزاده ای
برای عاشقی،
برای نجات دادن داشت
و
نه جادوگری برای کشتن!
ساده بود
شبیه مرگ،
تلخ،
مثل مردی که اشک می ریخت...
و ترسناک،
مانند مردی که خودش را در کابوس هایش گم کرده است...
.
.
.
سالهاست که در پایان قصه مرده ام!