دیگر نگاهت
ادامه ی رویاهایم نیست
و
من باز هم تنها می مانم
این ماجرا تکراری شده،
و
کلاغ قصه هایم هم می داند
دیگر به خانه اش نخواهد رسید!
در این روزهای تاریک و تلخ
شب هایم روشن ترین لحظات من است،
و کابوس هایم
بهترین خواب هایم...
حوای من!
سر به هوای تو دارم،
در این
شبهای بلند...
میان آن همه کابوس ممتد،
دست دست می کنم
تا ظهور رویای تو!
اما بانو
انگار سیب را هنوز
نچیده ای
که به خواب هایم
سقوط کنی...
کابوسی را می خواهم
که عطر تو از آن بیاید بانو!
اما عجیب خبری نیست.
این شب ها،
همیشه میان خواب هایم
در حال دویدنم،
که شاید،
به این خیال های دور نزدیکتر شوم...
اما جز تنهایی و سکوت و سردی
اتفاقی
در لحظه های کوتاه خواب نمی افتد...
بی فایده است بانو!
شب دراز است
و پاییز امسال زمستانی...
شاید فقط همین تنهایی تکراری،
یا بغضی ممتد،
یا کابوس های دائمی
و این زخم های همیشه
و سکوتی مداوم،
و روز مره گی و روز مردگی
...
نه!!! تصحیح می کنم
این روزها چیزهای زیادی دارم!
همین بغض همیشگی است
که دیگر به یاد نمی آورم از کجا آغاز شد...
و این باران و برگ ها زیر گام های خسته من
و خیابانی که دیگر مرا به مقصدی نمی رساند....
حالا پاییزم ابدی است
و من
دیگر از بهار می ترسم...
در این فصل سرد،
بغض همیشگی ام
با کوچکترین حادثه
- حتی خرد شدن یک برگ خشک به زیر پا -
بهمن می شود بر سر دلم،
و گلویم چنان می گیرد
که....
این شب ها خالی شده اند
خواب هایم از هر واژه ی خوب،هر تصویر شیرین،
تنها کابوسی با من است که هر شب
در آن
جشن تنهایی من است...
سیاه می پوشم این روزها
در سوگ مرگ رویاهایم...
اما همه مرا زنده می پنداشتند...
و روی لبانم
لبخندی خشک شده بود،
که نمی دانم از کجا ظاهر شده بود...
...
دیدم که مرا می بینند و نمی بینند.
شاید
هذیان می گویم...
...
فراموش شده ام شاید...
...
سایه ای از من مانده....
...
این روزها
این شب ها
از خودم می ترسم...
دیدم که نفس می کشم
اما مرده ام...