یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی
یک شاعرانه ی آرام

یک شاعرانه ی آرام

جایی برای دل نوشت ها و شاعرانه هایم با کمی دیوانگی

غم، تنهایی و لبخند...

غمگینم.به همین سادگی. یک جور غم عجیب و کهن وجودمو پر کرده که وصف نشدنیه. مثل یک مخدره برام. بهش معتاد شدم. ازش لذت می برم. باهاش زندگی می کنم. وقتی تو لحظه هام وجود داره احساسش می کنم. تو لحظه های شادیم. من زندگی خوبی دارم. به چیزی که دارم راضیم. پر بوده از لحظه هایی که از ته دل خندیدم. اما همیشه این غم اونجا بود. حتی وقتی غرق در خوشی بودم، می دونستم اونجاست و منتظره...

این غم،تو شعرام، تو حرفام، تو نگاهم متبلور میشه. من شادم. حتی از این غم هم راضیم. هیچوقت دوست نداشتم چیزی رو راجع به خودم تغییر بدم. من با چیزی که هستم معنی دارم. با تمام سادگی و پیچیدگی هام. این روزها دارم خودمو آماده ی یه تغییر دوباره می کنم. یه تغییر روش تو زندگی. سخته. اما من سخت تر از اینا رو گذروندم. سخت جون شدم و تنها...

من تنهام. به همین سادگی. پیر شدن رو حس می کنم. شاید تو ابتدای دهه سومم باشم اما می دونم که روح و فکرم خیلی پیرتر از این حرف هاست...این بهایی که وقتی مثل من زندگی کنی و همه چیز رو تجربه کنی، باید بپردازی. اما به تک تک ثانیه هاش می ارزید. این روزها  دلم کمتر می لرزه. بیشتر منطقی فکر می کنم. کمتر حوصله ی آدما رو دارم.دیگه اون قدر ها هم برای آدم ها تلاش نمیکنم. خودمو عوض نمیکنم تا کسی از من خوشش بیاد. من اینم، به کسی که هستم افتخار می کنم. من سعی کردم متفاوت باشم و شدم....
 تنها کسایی که فکر می کنم بدون اونا نمی تونم زندگی کنم. خانوادمه. به بقیه آدما وابستگی ندارم. انگار همه ی رشته ها رو بریدم. من از تنهاییم ناراضی نیستم. من سرگذشت پر ماجرایی داشتم. پر از عشق. پر از هیجان. آدم هایی که عاشقم شدند و آدم هایی که عاشقشون شدم. چه اونایی که باهم بودیم و چه اونایی که هیچوقت این فرصت رو بهم ندادیم. با تمام حرف های پشت سرم. چه تو دانشگاه و چه بعد از اون. من ذره ای از زندگیم رو عوض نمی کنم میزارم در موردم هر جور دلشون می خواد فکر کنند. من لبخند می زنم....

من اغلب اوقات لبخند رو لبامه. با تمام تنهایی و غم هام، این زندگی احمقانه تر از اونیه که بخوام بهش لبخند نزنم. من دنیایی رو دیدم. من آدم های فوق العاده ای رو شناختم. از آدمی که تو 19 سالگی وارد داتشگاه شدم تا امروز سی سالگی ام . من زندگی کردم. چند نفر می تونند راجع به مسیرشون اینو بگند و واقعیت رو گفته باشند. من رویاهامو دارم. آرزوهام. برنامه هام. کلی چیز هست برای تجربه کردن، اما اگه همین لحظه زندگیم تموم بشه. من آرزوی یک لحظه بیشتر رو ندارم......

من مازیار مجدم، شاعر،معمار،یک دوست،یک فرزند، یک برادر و از همه مهمتر ، من انسانی هستم که زندگی کرده......

نظرات 3 + ارسال نظر
صابر چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 12:20 http://saberkhosravi.blogspot.com

خوب باشی همیشه

ممنونم

محمد یکشنبه 9 آذر 1393 ساعت 00:18

من خیلی از شخصیتت خوشم میاد شاعر خوشحال میشم ب شعرا منم سر بزنی...

ممنونم دوست خوبم. حتما

باران چهارشنبه 5 آذر 1393 ساعت 08:31 http://man-to217.blogsky.com/

جانا سخن از زبان ما می گویی...

خوشحالم خوشتون اومد

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.