-
سالهاست شبانه هایم تاریک است
شنبه 30 شهریور 1392 12:34
با این همه رویای مانده در راه و چشم منتظر خواب های من؛ سهم شب های بیداری و روزهای تاریکم تنها سنگینی کابوس هایی است که لحظه ای رهایم نمی کند . دل دل نکن چشم من، دیگر اشک نمی ریزم، سال هاست می دانم پشت شکستن این بغض همیشگی، سبک شدن نیست ...
-
شعبده باز
جمعه 29 شهریور 1392 21:14
من از تو گریزی ندارم بانو ! حتی اگر نفس نکشم باز هوای تو از سرم نمی رود ! هر شب هم، کابوس یا رویا، فرقی نمی کند، از آستین خواب هایم همیشه نام تو بیرون می آید ...
-
خواب آخر
پنجشنبه 28 شهریور 1392 11:21
هزار هزار قصه ی عاشقانه هم برایم بخوانی باز اندوه کابوس های تنهایی دست از سر خواب هایم بر نمیدارند ... این همه بهانه ی بهاری به چه دردم می خورد؟ وقتی که پاییز هنوز به پایان نرسیده است . و می دانم زمستان در راه است . حجم این همه بغض نشکسته مرا تا صبح بیدار نگه می دارد و پر می شوم از فکر های پر از اما و اگر ... دلم برای...
-
این یک عیدانه نیست بانو!
چهارشنبه 27 شهریور 1392 10:41
این روزها حتی از رویاهای خوش هم بغضم می گیرد، چه برسد به کابوس های زخمی همیشگی ... این هوای بهاری هم فایده ای ندارد شب های من هنوز زمستانیست و من می دانم که طوفان در راه است و هنوز آتشی به خانه ام نیامده ... این شب ها حتی فکر تو تنها اتفاقی است برای افتادن میان کابوس های نبودنت .... تو برایم داستانی دیگر بگو بانو !...
-
هذیان شبانه
سهشنبه 26 شهریور 1392 12:40
دوباره در سکوت غرقم بانو، من کابوس هایم را در این بغض همیشگی فریاد می زنم، واژه ببافم که چه شود؟ من از حجم این همه نا امیدی می ترسم، انگار نه انگار که این همه حس خوب هم در این هوا جاریست ... تو بگو بانو، با هجوم این همه تردید چه کنم؟ خنده دار است، همه به من می گویند : " تو با زخم هایم بزرگ می شوی " هه!!! پس...
-
روانشناسی رنگ من
دوشنبه 25 شهریور 1392 15:52
دوست دارد که تاثیر خوبی در دیگران بگذارد و به ارزش او پی ببرند . نیاز به آن دارد که دیگران از وی تعریف و تمجید کنند . بنابراین اگر مورد بیتوجهی قرار گیرد یا به قدر کافی از وی تعریف و تمجید نشود طبع حساس او به آسانی آزردهخاطر میشود . خواستار ایجاد یک رابطه نزدیک و صمیمانه در یک فضای صمیمیت مشترک است که در حکم یک...
-
تو حرف نداری بانو!
دوشنبه 25 شهریور 1392 12:47
در الفبای فارسی و حتی تمامی زبان های دنیا، برای گفتن از تو همیشه چیزی مثل یک حرف کم است .
-
شبانه ای سرد و تلخ برای مردی که از خواب می ترسد...
شنبه 23 شهریور 1392 10:43
هر شب بعد کابوس های سیاه همیشگی در بی خوابی دم صبح، کلمات را هی قی می کنم، تا این بغض همیشگی باران شود - که نمی شود - و سیگار پشت سیگار که شاید بوی گند اینهمه خیال پوسیده از سرم دور شود - که نمی شود - و این شعر از استفراغ واژه و خاکستر اشک در من متولد میشود ... شب ها، در آغوش تنهایی ام می خوابم و صبح ها چیزی که باقی...
-
تا شیرین ی نگاه تو هست،من کوه کن ترین انسان ها هستم...
پنجشنبه 21 شهریور 1392 12:12
میان اضطراب این خواب های شبانه و مشت گره خورده ی این بغض همیشگی، تنها دستان تو می تواند ناجی من میان کابوس های دائمم شوند .... و چشمان تو که مرا - فرهاد گونه - وا می دارد، از میان این همه واژه ی سنگی، تندیس شعری بسرایم که نقش همیشگی تو در آن پیدا باشد ...
-
شعری کوتاهی به نام من
سهشنبه 19 شهریور 1392 21:27
شعر های من جایی است برای شکستن بغض همیشگیم و گاهی رویای یک عاشقانه ی آرام .... و بانو....(آه بانو)... که حوالی این خواب های بارانی ... سالهاست که بدنبالش می گردم هنوز که هنوز است ندیده به او ایمان دارم ... *** من پیچیده ترین کابوس ها و رویاهایم را با ساده ترین کلمات تصویر می کنم ... و میان اینهمه جنون زندگی وار، این...
-
ساعت را نگاه دار تا لحظه ی عزیمت تو ناگزیر نشود....
دوشنبه 18 شهریور 1392 22:46
گاهی آرزو می کنم کاش میشد لحظه را نگاه داشت؛ مثلا این دقیقه ی آخر قبل از رفتنت، و ما هی به ساعت نگاه کنیم و تو لبخند بزنی که هنوز وقت هست،حرف بزن ... گاهی آرزو می کنم که کاش میشد در لحظه ی آخر قبل جدایی بی هراس از افسر و مامور و مردم زمان آنجا می ایستاد ... در لحظه ای که لبانم طعم لبانت را می گرفت ... کاش میشد .......
-
ترس
شنبه 16 شهریور 1392 20:09
از این همه شادی گمشده، سهم من بغض کودکانه ای است که دیگر حتی به لبخند هم می شکند . من از این همه تنهایی رو به سکوت، از این همه خیال رو به کابوس می ترسم . آنقدر در خواب هایم بن بست عاشقانه دیده ام که دیگر دست های کسی را باور نمی کنم . حال من دیگر خوب نیست حتی همین سلام ساده هم مرا به اشک می رساند ....
-
تبعید
جمعه 15 شهریور 1392 13:27
من به جرم خویشتن بودن، به تبعیدی دائمی در کابوس هایم، محکوم شدم . پر از تنهایی و درد و حسرت، من می توانستم، - باور کن که می توانستم - اما خودم را انکار نکردم . و عشق را، و بانو را ... هه!حالا بخند ! اما شاید من آخرین بازمانده ی مردمی هستم که رویا را باور دارند . حالا تنهایی مرا می فهمی؟ بر پشت زندگیم بغض، رد عمیق زخمی...
-
شب یلدا
پنجشنبه 14 شهریور 1392 15:27
بخاطر دقیقه ای که بیشتر در خواب هایم هستی و زمزمه ای زیر لب قبل باز کردن کتاب، و حافظی که می گوید : " روز هجران و شب فرقت یار آخر شد/زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد " بخاطر لبخند ، و انار سرخی که برایت نگه داشته ام جشن می گیرم ....
-
شب و تو و من و نون!!!
یکشنبه 10 شهریور 1392 12:16
شب را دوست دارم چون همیشه حرف تو در خواب هایم هست، - یا از بودنت یا از نبودنت - تمام فرق بین رویا ها و کابوس هایم نون ساده ایست که حتی بدرد سیر کردنم هم نمی خورد !! با شروع عشق بازی پلک هایم شب و خیال تو آغاز شود ...
-
این قصه مدتهاست به پایان رسیده است....
شنبه 9 شهریور 1392 15:51
قصه ی من مدت هاست که به پایان رسیده است . نه شاهزاده ای برای عاشقی، برای نجات دادن داشت و نه جادوگری برای کشتن ! ساده بود شبیه مرگ، تلخ، مثل مردی که اشک می ریخت ... و ترسناک، مانند مردی که خودش را در کابوس هایش گم کرده است ... . . . سالهاست که در پایان قصه مرده ام !
-
این پایان قصه نیست،این شروع تراژدی است!
جمعه 8 شهریور 1392 21:25
روی آرزوهایم خط بکش، دیگر نگاهت ادامه ی رویاهایم نیست و من باز هم تنها می مانم این ماجرا تکراری شده، و کلاغ قصه هایم هم می داند دیگر به خانه اش نخواهد رسید ! در این روزهای تاریک و تلخ شب هایم روشن ترین لحظات من است، و کابوس هایم بهترین خواب هایم ...
-
بانو به خواب هایم قدم بگذار!
پنجشنبه 7 شهریور 1392 11:47
حوای من ! سر به هوای تو دارم، در این شبهای بلند ... میان آن همه کابوس ممتد، دست دست می کنم تا ظهور رویای تو ! اما بانو انگار سیب را هنوز نچید ه ا ی که به خواب هایم سقوط کنی ...
-
این رویاهای خالی از تو، اسمی جز کابوس ندارند بانو
یکشنبه 3 شهریور 1392 23:05
من از هزار هزار رویا، کابوسی را می خواهم که عطر تو از آن بیاید بانو! اما عجیب خبری نیست . این شب ها، همیشه میان خواب هایم در حال دویدنم، که شاید، به این خیال های دور نزدیکتر شوم ... اما جز تنهایی و سکوت و سردی اتفاقی در لحظه های کوتاه خواب نمی افتد ... بی فایده است بانو ! شب دراز است و پاییز امسال زمستانی ...
-
داشتن یا نداشتن،مسئله دیگر این نیست!
جمعه 1 شهریور 1392 10:57
این روزها چیز زیادی ندارم، شاید فقط همین تنهایی تکراری، یا بغضی ممتد، یا کابوس های دائمی و این زخم های همیشه و سکوتی مداوم، و روز مره گی و روز مردگی ... نه!!! تصحیح می کنم این روزها چیزهای زیادی دارم !
-
فصل همیشگی من
سهشنبه 29 مرداد 1392 19:47
برزخ من، همین بغض همیشگی است که دیگر به یاد نمی آورم از کجا آغاز شد ... و این باران و برگ ها زیر گام های خسته من و خیابانی که دیگر مرا به مقصدی نمی رساند .... حالا پاییزم ابدی است و من دیگر از بهار می ترسم ...
-
فصل سرد
شنبه 26 مرداد 1392 21:00
انگار شادی هایم به خواب زمستانی رفته اند . در این فصل سرد، بغض همیشگی ام با کوچکترین حادثه - حتی خرد شدن یک برگ خشک به زیر پا - بهمن می شود بر سر دلم، و گلویم چنان می گیرد که .... این شب ها خالی شده اند خواب هایم از هر واژه ی خوب،هر تصویر شیرین، تنها کابوسی با من است که هر شب در آن جشن تنهایی من است ... سیاه می پوشم...
-
کابوس
جمعه 25 مرداد 1392 13:02
من مرگ خودم را دیدم اما همه مرا زنده می پنداشتند ... و روی لبانم لبخندی خشک شده بود، که نمی دانم از کجا ظاهر شده بود ... ... دیدم که مرا می بینند و نمی بینند . شاید هذیان می گویم ... ... فراموش شده ام شاید ... ... سایه ای از من مانده .... ... این روزها این شب ها از خودم می ترسم ... دیدم که نفس می کشم اما مرده ام ...
-
آخر این قصه خوش نیست
چهارشنبه 23 مرداد 1392 20:12
کلاغ شوم کابوس هایم به جای خانه اش، به خوابهای من رسیده است . این آخر قصه ی تنهایی من است، انگار همیشه خودم می مانم با یک ترس ترش خوابیدن . این شب ها، چیزی به جز شعر هایم برای پنهان کردن ندارم ... واژه هایی که عریان و شلاق وار غصه هایم را قصه می کنند ...
-
شبانه(خسته ام از این بغض باستانی)
دوشنبه 21 مرداد 1392 19:17
به تاریخ امروز، من 36205696 آدمی هستم که تنهاییش از دنیایش بزرگتر شده است .
-
این روزها به جای اشک، شعر می بارم
جمعه 18 مرداد 1392 12:00
صبر می کنم تا شب، تا رویایی که نمی آید تا خنده ای که گم شده است لا به لای زخم هایم .... شاید اینهمه خیال دور، اینهمه بغض نشکسته، و یک دنیا کابوس در ساعتی خواب، تمام سهم من از دنیایی باشد که در آن سرگردانم .... این روزها کوچه های شهر خاکستری دوباره مرا می خواند ...
-
لبخند بی دلیل میان اینهمه اشک نریخته اتفاقی است عجیب!
سهشنبه 15 مرداد 1392 21:28
این روزها گهگاهی لبخندی غریب روی لبانم ظهور می کند که نشانه ی شادی نیست بیشتر شبیه طعنه ای است رو به این بغض همیشگی ! مثل ژوکوند ! این روزها تمرین حروف بی صدا می کنم در این شب های پر کابوس و شلوغ، در این شب هایی که بغضم هی طغیان می کند می رسد تا مرز چشمانم ... اما گاهی، لحظه ای، از نا کجا آباد، دچار حال خوشی می شوم،...
-
به این واژه ها مشکوکم بانو
دوشنبه 14 مرداد 1392 19:52
چقدر این واژه ها از راه بدرم می کنن وقتی به تو فکر می کنم ... انگار همیشه منتظرند تا تورا خیال کنم ... به این واژه های ساده مشکوکم ! گاهی فکر می کنم با هم دست به یکی می کنند که شعری شوند برای تو تا لبخندت را وقتی می خوانیش ببینند !!
-
شبانه( یک اتفاق ساده)
یکشنبه 13 مرداد 1392 19:26
در این لحظه های تاریک آبستن یک اتفاقم، شاید رویای دو چشم، یا کابوس تنهایی ... اتفاقی که هر شب پا به پای خواب هایم می آید، اما به بهانه ای رخ نمی دهد .... این شب ها کلمات عجیب با سکوتم در آمیختند ... می دانم که به رویا قد نمی دهم کابوس شاید .... کاش فقط همین بود همیشه واژه ای هست که شاعرم کند . ..
-
آتشفشان
شنبه 12 مرداد 1392 22:45
مدت هاست سکوت من معنی رضایت ندارد، تنها سکون فریادی است که روز به روز در عمق وجودم مانند آتشفشانی که سالهاست پیش لرزه هایش دستانم را، صدایم را می لرزاند .... این شب ها فوران بغضم را ثانیه شماری می کنم ...