-
شاید این پایان،تنها راه شروع دوباره بود؟
پنجشنبه 10 مرداد 1392 09:10
هر چقدر در خوابهایم از کابوس های بزرگ به کوچه های کودکیم فرار می کنم باز این طوفانی که در چشمانم خانه دارد پیدایم می کند ... گاهی، در آیینه کس دیگری را می بینم : ببری خسته و زخمی که روزمرگی اسیرش کرده است ... اما این روزها حس سیمرغی را دارم که مرگش پروازی دوباره را بشارت میدهد ....
-
کسوف
چهارشنبه 9 مرداد 1392 11:15
با ظهور تنهایی تاریکی زندگیم را فرا می گیرد؛ پر می شود از کابوس، از دلهره و از بغضی که حتی معجزه ی اشک هم نمی شکندش ... روز و شب دیگر فرقی نمی کند این خواب های آشفته در بیداری هم رهایم نمی کند
-
چیزی به شکستن این بغض نمانده است،عجله کن بانو
سهشنبه 8 مرداد 1392 09:58
این روزها تنهایی ام را - مثل کودکی که جز من کسی را ندارد - همه جا با خود می برم؛ در پرسه های شبانه ام، در لحظه های شک و تردید ... حتی در کابوس هایم ... این روزها باید کسی باشد که این بغض لعنتی به بهانه ی او هم شده نشکند ... کسی که آغوشش امن ترین جای جهان باشد ... هه!خواب می بینم ... حس می کنم در چشمانم بزرگترین سونامی...
-
کابوس همیشگی
دوشنبه 7 مرداد 1392 09:16
شبها در چشمانم اقیانوسی به تلاطم بر می خیزد ... و صبح که بیدار میشوم لبانم طعم عجیبی دارند . در خواب هایم، بی پایان، سقوط می کنم این روزها سهم من از این دنیا، کابوسی است که در بیداریم ادامه دارد .... با طعمی شور ....
-
این شبها جز کابوس چیزی با من نیست...
یکشنبه 6 مرداد 1392 09:54
خسته ام از این هجوم سرد کابوس ... این واژه های بارانی، سهم کوچکی از شکستن بغض همیشگی من است ... این روزها حال دیوانه ای را دارم که همیشه زیر لب تنهاییش را فریاد می زند ... انگار جایی دور لبخندم را جا گذاشته ام، جایی میان خوابهایم ... این شب های طولانی تنها زمانی است برای فکر و زخم و کابوس ....
-
شبانه (ای مسافر رفتنی،تردید نکن سهم من تنهایست)
شنبه 5 مرداد 1392 12:53
در این لحظه های بدرود قلبم کندتر می زند، انگار با طنین گام هایت عقربه های ساعت هم رو به خواب می روند .. صدای باران می آید یا شاید اشک های من است که آسمان آمدنش را تمرین می کند؟ بغض نکن بانو، راه طولانیست و احتمال هجوم کابوس زیاد ... تنها برای خداحافظی یک لحظه، کمی، لبخندی بزن به این خنده های سوخته بر لبانم که یادگار...
-
تا نوبت تو می شود،این واژه ها شاعر می شوند بانو
جمعه 4 مرداد 1392 11:10
این شبها فکرت بازیچه ی شعر هایم شده است ... انگار همین واژه های ساده تا به نام تو می رسند شاعرانه می شوند ... تمام حرف من همین جمله ی ساده است ... فاصله بین با تو بودن و بی تو بودن یک الف ساده است؛ که در تنهایی هست، در اندوه هست، در کابوس های هر شبم هست ... و در اشک هایم ...
-
این گره ی کور تنها با صدای تو باز می شود بانو
پنجشنبه 3 مرداد 1392 11:21
گاهی فکر می کنم کاش همه ی این حرف های گره خورده در دلم مانند اشکهایم به لحظه ای می باریدند ... مثل اینکه " میان اینهمه خنده ی گمشده لبخند چشم توست که ناجی من میشود ... و گاهی بغض خیالم می شکند و لا به لای آن همه کابوس دائمی دستان نوازشگرت به یادم می آید ... یا ساده بگویم که عاشقت هستم ... " کاش اینقدر سخت...
-
فاصله بین بی تو و با تو بودن تنها یک حرف است
سهشنبه 1 مرداد 1392 10:56
قهوه، باران، غروب، سکوت، شب .... با تو و بی تو چه معنایی متفاوتی پیدا می کنند ... این روزها، حال آدمی را دارم که سهمش از این دنیا تنها راه رفتن در میان رویاهاست . این حجم هجوم خیال تو، تنها با مرگ به پایان می رسد ...
-
عجله کن بانو ، زمان کمی برای شادمانی بی سبب مانده
دوشنبه 31 تیر 1392 14:50
این سال ها در حضور اشک و تنهایی پاییز زودتر آغاز می شود، و بهار واژه ای است که دیگر در خوابهایم به زحمت به یاد می آورمش ... تقصیر تو نیست که وقتی می رفتی، فراموش کردی در را ببندی و زمستان از رد گام های تو به خانه ی من رسید .... فرصت کمی برای حرف زدن داریم . شادی هایم این روزها حتی تا زمان چای عصر طول نمی کشد ... کتاب...
-
مانده ام بین همه چیز
یکشنبه 30 تیر 1392 10:44
همیشه میان دو فعل متضاد درگیرم انگار ناف مرا با واژه بریدند ... و سالها بعد .... من دیگر نه شاعرم نه عاشق فقط مردی هستم که روح خود را به بازی کلمات باخته است ....
-
پارازیت
شنبه 29 تیر 1392 12:39
این روزها بغضم که می شکند، روی سیم های رابطه، پارازیت کابوس هایم خش خش می کند . سکوت می کنم که صدای تو شفاف تر در دنیایم بپیچد ...
-
رویا و کابوس
پنجشنبه 27 تیر 1392 12:32
گاهی صبح ها که بیدار می شوم - با لبخندی بر لب - رخوت عشق بازی خیالم با نگاهت میان رویاها، در تنم موج می زند .... - این روزها همیشه - آنقدر در کابوس هایم دنبال ردی از تو گشته ام که صبح ها پاهایم درد می کند ..... فاصله میان کابوس ها و رویاهایم همین حضور توست ....
-
زندانی
سهشنبه 25 تیر 1392 09:36
قتل، دزدی ... همه ی جرم های جهان را مرتکب می شوم اگر به حبس ابد در آغوشت محکومم کنند ...
-
میعاد در لندن
دوشنبه 24 تیر 1392 10:07
تا چشمان تو طلوع می کند خورشید با ابرها حجاب می کند همیشه در حضور تو آسمانم، آسمان همیشه ابری لندن است ...
-
یادم تورا فراموش
یکشنبه 23 تیر 1392 11:41
باز هم شرط را باخته ام ...! این بازی را همیشه تو برنده ای . من تا به چشمان تو میرسم همه چیز را فراموش می کنم ...
-
مسابقه
شنبه 22 تیر 1392 13:57
تا فکرتو به سمت ذهنم خیز بر می دارد خواب از سرم می پرد ! رکورد های جهان جا به جا می شود شب هایی که بین یادت و کابوس هایم مسابقه است ....
-
شکستنی
جمعه 21 تیر 1392 11:36
ترک های دلم را می شمارم ... این روزها از بس سرد و گرم روزگار را چشیده ام زیاد شده اند . چه کنم جنس دلم پیرکس نیست ....
-
تصادف
پنجشنبه 20 تیر 1392 08:16
باید چشمان تورا جریمه می کردند نه مرا .... در حادثه ی نگاهت تو دز مسیر من می آمدی ....
-
بانوی ابدیت
چهارشنبه 19 تیر 1392 15:58
از روز آفرینش همه ی مردان زمین عاشق تو بوده اند هر بار به نامی گاهی حوا،گاهی شیرین،گاهی لیلا، ....
-
شعری برای خانواده ام
سهشنبه 18 تیر 1392 10:25
این روزها به دستان مهربان مادرم دلتنگم و نگاه گرم پدرم و بوی تند سیگارهایش ... این روزهای پر از غربت شیطنت های خواهرم را کم می آورم و آن صدای بم و استوار برادرم را ... چقدر این تنهایی اجباری روزهایم را تاریک کرده است بوی خانه دیگر در پستوی ذهنم نمی پیچد و من انگار خودم را گم کرده ام ...
-
بی تو
دوشنبه 17 تیر 1392 13:45
سرخی لبانت مشکی گیسوانت رنگ جادویی نگاهت ...... چقدر دنیایم در غیبتت خاکستری است .
-
دلتنگی های تمام نشدنی
یکشنبه 16 تیر 1392 12:54
زیر لب نام تورا زمزمه می کنم بانو ... و این شعر کوتاه شکستن بغض دلتنگی هایم است ...
-
هذیان ها
شنبه 15 تیر 1392 13:07
گاهی اوقات یکسری چیزا مثل یک نفرین باهاته. مثل خیال پرداز بودنم، احساساتی بودنم، مثل تمام حسای قویی که دارم، چیزایی که فقط خودم می بینم و خواب هام... مثل قدرت هایی که دارم... مثل چیزایی که نمیشه برای دیگران گفت... این چیزا گاهی آزارت میدن،روحتو می خراشند. نه بخاطر دیگران یا اینکه می خوانت یا نه، اینکه دوستت دارند یا...
-
تو خود بارانی بانو
شنبه 15 تیر 1392 12:18
صبح ها از نام تو خیس می شوم آخر، شب ها غرق در رویای تو می شوم ...
-
مرا به آرامش برسان بانو
جمعه 14 تیر 1392 12:38
همه ی بغض خانگی ام را پشت پلک هایم جا می گذارم در هوای تو حوای من، جایی برای اشک هایم نیست .... رویاهایم را در دستانت جستجو می کنم و این همه خیال خوش خنده های بلند، تنها در چشمان تو پیدا میشوند ... در آغوش تو از دنیا پناه می گیرم ...
-
باغبان من باش بانوی من
چهارشنبه 12 تیر 1392 09:58
ریشه های شادی های من در سبزی نگاه تو پنهان است . از لبخند چشمان توست که خنده های من بارور می شود و سرخی لبانت شکوفه های عشق من است ای بوسه هایت طعم میوه ی ممنوع بهشت ...
-
ناجی
سهشنبه 11 تیر 1392 12:29
سوشیانت، مسیح، مهدی ... اما ناجی من در دستان تو ظهور کرده است ....
-
ناجی
سهشنبه 11 تیر 1392 12:27
سوشیانت، مسیح، مهدی ... اما ناجی من در دستان تو ظهور کرده است ....
-
حوای من،شراب 70 ساله ی من...
دوشنبه 10 تیر 1392 11:15
با نام تو شعر های من ناب می شود، مست می شوم از نگاه پر غرورت - که از پس پرده ی بلند سیاه بر من گذر می کند - مدهوش می شوم ... انگار راز شراب 70 ساله را در پس آن چشمان درخشان داری ... و لبانت ... با آن لبان سرخ و گس شعر های من پایان خوشی خواهند داشت ...